خرید بک لینک
کاش برگردد که جبران کنم سالهای خوش زندگیام را که مدیون بودنش بود...

برچسب: نویسنده: ماهان حسینیان تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 21:02

نصفش رفت. هنوز: شریف انتخاب خوبی نبود.

برچسب: هفتصد و سی,گوشی هواوی جی هفتصد و سی,جی هفتصد و سی,هواوی جی هفتصد و سی,گوشی جی هفتصد و سی, نویسنده: ماهان حسینیان تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 15:51

یاد نامهنگاریهای پای برگههای امتحان و رمزنویسیهای گوشه و کنار کاغذهای املای کاهی و نظرهای ناشناس و نوشتههای گنگ خوش؛ یادِ الفهایِ تابدار، یادِ میمهایِ بلندِ دمشکسته.

برچسب: نویسنده: ماهان حسینیان تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 15:51

وقتی همه مدام معلمها رو صدا میکردن و کمک میخواستن و غر میزدن و ...، چهار ساعت میرفتم برا خودم میشستم گوشهی کارگاه و ساکت واسه خودم کار میکردم و اعصابم خرد میشد و جواب نمیگرفتم و فکر میکردم و خسته میشدم و ... یه شب گفت میری واسه خودت گم میشی یه گوشه، صداتم در نمیاد. خیلی وقتا تنهایی تلاش کردن خوب نیست، یه دقه از یکی کمک بخوای کارت چند ساعت میفته جلوتر. نمیدونم چرا توی اعصابخردیهای این روزا همهش یاد اون جملهش میفتم... پ.ن. اعصاب نوشتاری نوشتن نبود.

برچسب: نویسنده: ماهان حسینیان تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 15:51

امشب شاید برای اولین بار در این دو سال واقعاً حس کردم که چقدر دورم از آن ساختمانِ سیزدهستونه و روزهایش و چه دلتنگِ آن آدمهای رنگی. با دوستان باقیمانده، آن روزهای اول که تفاوت انگار میکوبید در صورتمان، اسمش را گذاشته بودیم دهکده؛ دهکدهی سیزدهستونه.

این که فکر کنی به جایی متعلقی و هنوز کسانی هستند که از دیدنت خوشحال شوند و از دیدنشان، خوب است. احساس تعلق داشتن خوب است...

برچسب: نویسنده: ماهان حسینیان تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 15:51

ممنوعنویسی -۱۵-

برچسب: نویسنده: ماهان حسینیان تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 15:51

با اینکه کلاسهای کنکور و حجم بالای کتابهای چهار سال و زمان کم اجازه نمیداد که سر کلاسش حرف بزنیم، فکرهایمان را خوب میشناخت. یکبار میگفت اگر روزی تصادف کوچک یا حتی بزرگی کنیم، هیچوقت نمیگوییم: «حالا که سپر خورد، حالا که خش افتاد، حالا که در قُر شد، بذار بکوبم تو درخت بقیهشم له شه!» و پیاده نمیشویم به لگد زدن که بقیهاش هم داغون کنیم. میگفت رفتارمان اما در مسائل دینی مثل همین است؛ «حالا که دروغه رو گفتم، بذار غیبت هم بکنم. حالا که نمازه قضا شد، فلان کارم بکنم.» انگار که همهچیز صفر و یک باشد و یکبار که پایت را از مرز «خوب»بودن آنطر

برچسب: نویسنده: ماهان حسینیان تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 15:51

وقتی بابا پای تلفن با مامان و عمو ادای آدمهای خونسرد را در میآورد و چشمهایش که از آینهی ماشین پیداست، همه چیز را لو میدهد... وقتی مامان سه بار رمز در را اشتباه میزند و آخر زنگ میزند و بعد هم منتظر آسانسور نمیماند و پلهها را دو تا یکی بر میگردد پایین... وقتی عمه پشت تلفن داد میزند پس کجایین و من به چراغِ همیشهقرمز ولیعصر نگاه میکنم... وقتی برادرم مثل همیشه خونسرد است و مسخرهبازی در میآورد... وقتی من آرام نشستهام پشت پنجره و به ماشین اورژانس خیره شدهام و مغزم به عادت مزخرف همیشگی تا آخر کار را پیشبینی میکند...

برچسب: نویسنده: ماهان حسینیان تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 14:58

صفحه بندی